تبلیغات
كودكان كار $ كودكان فقر - كودكان در پنجه مرگ - مطالب تیر 1389
كودكان كار $ كودكان فقر - كودكان در پنجه مرگ
بنی آدم اعضای یکدیگرند, که در آفرینش ز یک گوهرند. چو عضوی به درد آورد روزگار, دگر عضوها را نماند قرار

لینکدونی

آرشیو موضوعی

آرشیو مطالب

لینکستان

صفحات جانبی

← آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
*
سایت خدماتی تک بیستآپلود عكس
*

دزد نیستم، برای تحصیل دست فروشی می­کنم!

برای من که هر روز از مترو استفاده می­کنم، باورکردنی نبود که یک ایستگاه می­تواند برای دو پسربچه دست فروش این قدر وحشت زا باشد. قطار که در ایستگاه توقف کرد، هر کدام خود را پشت یکی از زن­ها پنهان کردند. آن که فال می­فروخت اصلا دیده نمی­شد، اما نایلون بزرگ پسرک ویفرفروش پیدا بود. درهای قطار باز شد و مردی با یونیفورم کارکنان مترو وارد واگن شد. رو به پسربچه ویفرفروش فریاد زد: «بیا بیرون». زنی که جلوی پسربچه ایستاده بود، عقب­تر رفت و او را در پناه دست­هایش گرفت. به پسربچه نگاه کردم، خودش را جمع کرده و به کنج محافظ شیشه­ای چسبانده بود و در چشم­هایش وحشت موج می­زد. مرد به سمت او حمله ور شد و دستش را کشید. پسربچه اما با دست دیگر میله را چسبید، که مرد محکم او را به محافظ کوبید. پسربچه تقلا کرد خودش را نجات دهد و می­خواست به زن­ها پناه ببرد، اما باز هم نتوانست در برابر مرد مقاومت کند و دوباره محکم به محافظ کوبیده شد. زن­ها با فریاد اعتراض کردند. زنی کیفش را برای مرد پرتاب کرد، که چند متر آن طرف­تر از هدف به زمین افتاد. زن­ها فحش دادند. یکی گفت: «مثل آدم ببرش بیرون». و صدای فریادهای زنان در واگن پیچید. در همان لحظه، مرد هیکل لاغر پسربچه را از واگن بیرون کشید. این بار او به سطل زباله چسبید و حاضر نبود آن را رها کند. مرد، پسربچه و سطل را با هم از دیوار جدا کرد. قطار حرکت کرد و من از پنجره دیدم که مرد با مشت به سینه او کوبید. لنگه کفش قرمزی روی زمین افتاده بود. نمی­دانم تمام این ماجرا چقدر طول کشید، اما واگن ویژه بانوان را سکوت محض فرا گرفت. پسر فال فروش می­لرزید و بی صدا گریه می­کرد. ایستگاه بعد پیاده شدم و با قطار جهت مخالف برگشتم. سراغ پسربچه دستگیر شده را از ماموران گرفتم. در آخر از اتاق کنترل سر درآوردم و با مردی که پسربچه را از قطار بیرون کشیده بود، در راهرو مواجه شدم. گفتم خبرنگار هستم و از پسر بچه پرسیدم. «شما از آن قطار پیاده شدید؟» پاسخ مثبت که شنید، خود را مامور حراست ایستگاه معرفی کرد و با دست اتاقی را نشانم داد که پسر آنجا بود. درون اتاق سرک کشیدم. ایستاده بود و به کسی در پشت میز- که من نمی دیدمش- در حال جواب پس دادن. صورتش از شدت گریه قرمز و اشک آلود بود و مدام سینه­اش را می­مالید. مرد گفت: «کاریش نداریم. فقط باید تعهد بدهد که دیگر دست فروشی نکند.» پاسخ دادم: «کاریش ندارید؟ این برخوردی که با او شد به این معنی است که کاریش ندارید؟» رفت پسربچه را بیرون آورد، لبخند زد و گفت: «می­دانم که ناراحت شده­اید، ولی این­ها نظم را به هم می­زنند. کیف قاپی می­کنند و برای خانم­ها مزاحمت ایجاد می­کنند. خیلی از خانم­ها می­آیند اعتراض می­کنند که شما این جا هستید و این­ها آزادانه در واگن برای ما مزاحمت ایجاد می­کنند؟» پسربچه که احساس کرده بود یک حامی پیدا کرده است، دوباره زد زیر گریه و گفت: «من اگر می­خواستم کیف قاپی کنم، دست فروشی نمی­کردم.» رو به من کرد و با هق هق گفت: «خانم به خدا من دزد نیستم.» از مرد پرسیدم: «شما او را وقت کیف قاپی دیده­اید یا شکایتی از این پسر داشته­اید؟» پاسخش منفی بود. به اتاق مرد رفتیم، تا فرم تعهدنامه پر شود. مرد پشت میز نشست و پسر روبه رویش ایستاد.

- اسمت چیه عموجون؟

- حسین...

كودك آزاری، كودكان خیابانی، كودكان فقر، كودكان كار،

به شماره شناسنامه که رسید، حسین گفت که حفظ نیست. مرد با لحن مهربانی پرسید: «یعنی ایرانی هستی؟» و حسین اصرار کرد که ایرانی است. قسم خورد. گریه کرد. شماره تلفن خانه­شان را داد و مرد گفت که باور کرده است: «زنگ می­زنم خانواده­ات بیایند تو را ببرند.» با شماره تلفنش تماس گرفت. زنی که آن طرف خط گوشی را برداشت، ابتدا کنجکاوانه خواست بداند چه اتفاقی افتاده است. وقتی به او از دستگیری حسین گفته شد، پاسخ داد چنین پسری ندارد.

زیر تعهدنامه را که امضا کرد، مرد دوباره گفت: «اگر ایرانی هستی و راست می­گویی زنگ بزن خانواده­ات بیایند تو را ببرند.»

حسین با لحنی کودکانه گفت: «وقتی خودم می­توانم بروم چرا آن­ها بیایند؟»

پسربچه کوتاه آمد، که افغانی است و قسم خورد که اجازه اقامت دارند و مدام می­گفت: «یک مُهر طلایی روی کارتمان است.»

مرد، حسین و کیسه نایلونی­اش را گشت و گفت: «می­خواهم مطمئن شوم که مواد مخدر ندارد.»

باز هم گریه کرد. تحقیر شده بود. برگه امتحان ریاضی­اش را از جیبش بیرون آورد و به من نشان داد. کلاس اول راهنمایی بود و تاریخ چاپی بالای برگه امتحان تاریخ دیروز را نشان می­داد و حسین پانزده گرفته بود. بعد رو به من کرد و گفت: «به خدا برای خرج تحصیلم دست فروشی می­کنم. بابام باربر است، اما من می­خواهم مهندس مکانیک شوم.»

مرد روی صندلی نشست و با دست کمی بالاتر از دسته صندلی را نشان داد و گفت: «یک بار یک دختربچه این قدی را گرفتم. مادرش یک شماره تلفن توی لباس­هایش گذاشته بود. به آن شماره تلفن کردم. وقتی فهمیدند از حراست مترو است، گفتند ما چنین دختری نداریم. آخرش با خواهش آدرس­شان را گرفتم و خودم دختر را بردم خانه­شان.»

حسین رفت، اما به او اجازه ندادند با مترو برود. کیسه نایلونی را روی کولش انداخت و همین طور که اشک­هایش را پاک می­کرد، از پله­های خروجی مترو بالا رفت.

 

منبع: روزنامه «اعتماد»

با بچه های «گلوبال مارش»

گوویند

سیزده و نیم ساله است. باهوش، متفکر و ساده. به مدت یک سال سنگ شکن بوده است. از او می­پرسم: پیامی برای بچه ها و بزرگ ترهایی که «داروگ» را می­خوانند نداری؟ می­گوید: «من می­خواهم معلم شوم. فکر می­کنم تمام بچه هایی مثل من باید معلم شوند. همه­ی بچه های دنیا!»

 

                                                               street child,child poverty,child worker,child labour,child poor,starving child -کودکان خیابانی ، فقر کودکان ، کودک کارگر ،  کودکان کار ، کودک فقیر ،کودک گرسنه

نجبید کمار

دوازده ساله است و خشت زنی می­کرده است. خوشحال است، که فعالین «کمپین دفاع از حق کودکی» آزادش کرده­اند و الان در بال اشرم (مرکز توان بخشی کودکان کار و بردگان آزاد شده­ی قرض) زندگی می­کند. او هم می­گوید، که همه­ی بچه های دنیا باید معلم شوند!

 

سلیم و عالمین

دو برادر هشت و نه ساله­اند. بسیار زیبا و با هوش. به سلیم لقب "مستر سلیم" داده­ام، چون بسیار جنتلمن است. هفته­ای هفت روز کار می­کردند و روزی سی روپیه درآمد داشتند. در یک آشغال دانی بزرگ پشت یک رستوران مک دونالد کار می­کردند و خرده شیشه ها مرتب دست­هایشان را زخمی می­کرده است.

از سلیم می­پرسم: چی شد، که به این جا - یعنی بال اشرم - آمدید؟ می­گوید: «بسیاری از بچه ها مثل ما آن جا کار می­کردند و هنوز هم می­کنند. از بچه هایی که به آن جا می­آمدند، شنیدیم که بعضی بچه های "مثل ما" به مدرسه می­روند و کسانی هستند به نام فعالین «ب. ب آ» که به آن­ها کمک می­کنند به مدرسه بروند. ما خیلی فقیر بودیم، پدرمان می­گفت، که ما به مدرسه نمی­توانیم برویم. اما عموی من به او گفت، بیا بچه ها را به "بال اشرم" ببریم، تا آن جا درس بخوانند. و ما به این جا آمدیم.»

از او می­پرسم: نظرت راجع به بال اشرم چیست؟

می­گوید: «روز اولی که این جا آمدم، خیلی خوشحال شدم. باغ زیبا بود. اما مرا نپذیرفتند، چون خیلی کوچک بودم. الان دو سال است این جا هستم. عالی است. درس می­خوانم، ورزش می­کنم، کلاس موسیقی دارم.»

کای لایش شروع به تمرین ورزش با آن­ها کرده است و می­گوید، که آن­ها ورزشکاران خوبی شده­اند.

سلیم در ادامه­ی صحبت­اش می­گوید: «ما از خانواده­ای مسلمان می­آییم، اما امروز من می­دانم که همه­ی ما انسانیم، چه مسلمان چه هندو و...»

                                                                street child,child poverty,child worker,child labour,child poor,starving child -کودکان خیابانی ، فقر کودکان ، کودک کارگر ،  کودکان کار ، کودک فقیر ،کودک گرسنه

ویرو کمار

ده ساله است و زیبا، بسیار زیبا و باهوش، به خصوص در موسیقی و نت خوانی. خشت زن بوده است و می­گوید: «مدرسه  یعنی دوستی و انسانیت.»

و فریاد می­زند: «آواز دو همی کی!» (حقت را فریاد بزن!)

 

زنتیدره كمار

اهل هندوستان است. می­گوید: «شانزده ساله­ام، كارگرم. از ده سالگى كارگر كشاورزى بودم. و بزرگ ترین آروزیم از بین رفتن کار كودك، بردگى قرض‏ و تجارت كودكان است. وقتى كه هم بستگى­مان را و این كار و رژه را مى­بینم، فكر مى­كنم كه از بین برود.»

 

سورج كمار

سیزده ساله و هندی است. برده­ى قرض و‏ كارگر كشاورزی بوده است. سورج از هشت سالگى و به مدت پنج سال كار كرده است.

مى گوید: «بهترین لحظه­ى زندگى من الان هست، چرا كه مى­بینم بچه هایی مثل من با یك رژه می­توانند یك قانون را به دولت تحمیل كنند.»

                   street child,child poverty,child worker,child labour,child poor,starving child -کودکان خیابانی ، فقر کودکان ، کودک کارگر ،  کودکان کار ، کودک فقیر ،کودک گرسنه

مانتون كمار

سیزده ساله و  پنجابى است. برده­ى قرض‏ بوده و از سن نه سالگى به مدت چهار سال کار کرده است.

از او مى­پرسم: نظرت راجع به این رژه چیست؟ مى­گوید: «این قانون وضع خواهد شد و ما بسیار خوشحالیم.»

مى­پرسم: شادترین خاطره­ى زندگی­ات چیست؟ مى­گوید: «وقتى كه در طول این رژه دسته جمعی به تمام شهرها وارد مى شدیم، با هم بودیم، سرود مى­خواندیم و شعار مى­دادیم.»

 

  street child,child poverty,child worker,child labour,child poor,starving child -کودکان خیابانی ، فقر کودکان ، کودک کارگر ،  کودکان کار ، کودک فقیر ،کودک گرسنه

رادا كمارى

دختری ده ساله از ­اهالى راجستان است. در معدن سنگ كار مى­كرده و كارش‏ سنگ شكنى بوده است. از هفت سالگى به مدت سه سال كار سنگ شکنی كرده است.

از او مى­پرسم: نظرت را جع به این رژه چیست؟ جواب می­دهد: «بچه ها نباید كار كنند و مورد تجارت قرار بگیرند، در هیچ كجاى دنیا. این رژه مى­خواست این را بگوید و خوب هم گفت.»

از او هم مى­پرسم: شادترین خاطره­ى زندگى­ات چیست؟ مى­گوید: «این جا، زندگى این چند مدت در این جا هم راه با عشق با شماها!»

 

street child,child poverty,child worker,child labour,child poor,starving child -کودکان خیابانی ، فقر کودکان ، کودک کارگر ،  کودکان کار ، کودک فقیر ،کودک گرسنه

دولى كمارى

ده ساله و سنگ شكن است. از هفت سالگی به مدت سه سال در معدن سنگ کار کرده است. دولى كودكى است، كه رنگ پول و كلا كاغذ را ندیده بود. او از زندگى در خارج از معدن سنگ هیچ تصویرى نداشت. اما الان شاد، سخن ران و پر توان است. صداى بسیار زیبایى دارد و خیلى هم قشنگ مى­رقصد.

مى­گوید: «شادترین لحظات زندگى من زمانی­ است، كه با هم زندگى مى­كنیم و براى بچه ها آواز مى­خوانیم. برای بچه هاى دنیا.» و ادامه می­دهد: «مى­دانى؟ ما باید مبارزه كنیم علیه كسانی كه كودكان ر­ا اذیت مى­كنند، ما باید مبارزه كنیم علیه كار كودك و براى تحصیل آن­ها. آدم­هاى بدجنس‏ باید از كارها اخراج شوند و بال مزدورى كتم كرنگه!» (یعنی كار مزدى باید لغو شود!)

از دلوى مى­پرسم: نظرت راجع به برابرى بین دخترها و پسرها چیست؟ جواب می­دهد: «دخترها باید درهمه چیز اول باشند، سر صف! چون خیلى وقت است، كه آ­خر بوده­اند. من مى­گویم اول دخترا!»

 

street child,child poverty,child worker,child labour,child poor,starving child -کودکان خیابانی ، فقر کودکان ، کودک کارگر ،  کودکان کار ، کودک فقیر ،کودک گرسنه

كمار الدین

پانزده ساله است و اهل نپال. زیبا است با نگاهى رمنده.­ ساكت، با لبخندى هزار بار گویاتر از هر واژه. كودك كار خیابانى بوده است.

تعریف می­کند: «بعضى وقت­ها كه كار نبود، توى آشغال­ها دنبال غذا مى­گشتم. من شش سال در خیابان زندگى كردم، تا این که یك روز كه مشغول پیدا كردن غذا در زباله ها بودم، فعالین گلوبال مارش‏ مرا پیدا كردند و به این مركز آوردند.»

می­پرسم: الان چه می­كنى؟ می­گوید: «ورزش، فقط ورزش‏. مربیان ما در مركز تشخیص‏ داده­اند، که من به ورزش‏ نیاز دارم تا بعد بتوانم درسم را شروع كنم.»

و مربى او در مرکز مى­گوید: «وضع روحى اش‏ الان خوب است، اما بدنش‏ نیاز به تقویت از طریق غذاى مناسب و ورزش‏ دارد تا مغزش‏ آمادگى درس خواندن را پیدا كند.» کمار الدین الان شش ماه است كه در مركز بسر می­برد.

 

street child,child poverty,child worker,child labour,child poor,starving child -کودکان خیابانی ، فقر کودکان ، کودک کارگر ،  کودکان کار ، کودک فقیر ،کودک گرسنه

سوبول

 چهارده ساله است و از نپال در رژه شركت كرده است. در دو سمینار در طى رژه، شاهد سخنرانی­اش‏ بودم. شورى كه در بیانش‏ بود و واكنش‏­هاى پر شور حاضرین در جلسه گواه مستدل و دلنشین بودن حرف­هایش‏ بود. متاسفانه من نمى­فهمیدم كه او چه مى­گوید و حرف­هایش ترجمه هم نمى­شد. اما درك سخنور بودن او‏ مشكل نبود و به قول معروف از صد فرسخى هم مى­شد تشخیص‏ داد كه با یك انسان مجرب و آگاه طرف هستیم.

بعد از رژه و قبل از رفتن سوبول‏ به نپال، با او مصاحبه كردم و تازه متوجه شدم كه نه تنها اشتباه نكردم، بلکه شنوندگان سخنانش حق داشتند که  برایش چنین ابراز احساسات کنند.

سوبول چهارده ساله است و از یازده سالگی، به مدت سه سال، كارگر خانگى بوده و در منزل یك افسر كار مى­كرده است.

در این باره به من می­گوید: «مى دانى سوسن؟ بدتر از سختى كار و كتك­ها، سركوفتى بود كه به من مى­زد: نمى­خواهى برو. چیزى که زیاد هست، كارگر محتاج مثل توست! من در این صحبت کارفرمایم،‏ واقعیت تلخ نیازمندى همه­ی كارگران  به كار را مى­دیدم.»

نظرش‏ را درباره­ى گلوبال مارش‏ مى­پرسم. مى­گوید: «خیلى خوب و زیباست، مى­دانى چرا؟ براى این كه براى بچه هاى همه­ى جهان  كار مى­كند. واقعییت این است كه در همه­ى دنیا كودكان به كارهاى سخت مشغولند.»

در جواب این كه الان چه حسى دارى؟ مى­گوید: «خوشحالم و مى­دانم كه همین جور كه با این رژه توانستیم وضع قانون را به آن­ها تحمیل كنیم، جنبش‏ مان را هم به پیش‏ خواهیم برد.»

سوبول مى­گوید: «رژه مهم است، یكى از بهترین اشکال كار آگاهى رساندن است. مى­دانى؟ چون در طول راه مردم ما را مى­بینند، به حرفهایمان گویش‏ مى­دهند، بروشورهایمان را به آن­ها مى­دهیم ، سمینار مى­گذاریم و و كلى نیرو جمع مى­كنیم.»

مى­پرسم: سوبول جان در آینده مى­خواهى چه كاره شوى؟ مى­گوید: «فعال گلوبال مارش.»

‏مى­گویم: آن كه جای خود دارد، منظورم این است، دكتر، وكیل یا... مى­گوید: «نه من مى­خواهم مثل مددكار اجتماعى به كودكان خدمت كنم. دكتر و وكیل نمى­شوم، چون شاید پول مانع از رسیدنم به بچه هایى مثل امروز خودم شود.» و اضافه مى­كند: «البته دكترها و وكیل­هاى خوبى هم داریم كه خیلى كمك مى­كنند، اما كار وقت گیرى است. من مى­خواهم تمام وقتم را صرف بچه ها کنم

از او تشكر مى­كنم. با هم عكس‏ مى­گیریم. دست هایش‏ را به صورت بال پرنده در مى­آورد و مى­گوید: «من حس‏ آزادى دارم

 

street child,child poverty,child worker,child labour,child poor,starving child -کودکان خیابانی ، فقر کودکان ، کودک کارگر ،  کودکان کار ، کودک فقیر ،کودک گرسنه

 

پرابها باداوپور

او مربى بچه ها و اهل نپال است. مى­گوید: «هفت سال است با بچه ها كار كرده­ام و الان قرار است با مركز آموزش‏ به عنوان معلم مشغول كار شوم. من خیلى از كاركردن با بچه ها خوشحالم و این فرصتی است براى من تا شادى بچه ها را ببینم، با آن­ها باشم و حس‏ كنم كه مى­توانم كمكشان كنم. زمانی كه من این كاررا شروع كردم، صرفا براى كمك به بچه ها نبود، بلكه براى بالا بردن سطح آگاهى بشریت در زمینه­ى حقوق كودكان بود. واقعیت این است، كه ما علیه كار كودكان در سطوح مختلف خانه، مدرسه و جامعه باید كار كنیم تا بتوانیم  به بچه ها كمك كنیم.»

 

street child,child poverty,child worker,child labour,child poor,starving child -کودکان خیابانی ، فقر کودکان ، کودک کارگر ،  کودکان کار ، کودک فقیر ،کودک گرسنه

توضیح: این مصاحبه ها توسط سوسن بهار با بچه های «گلوبال مارش» صورت گرفته است.

 
  • تعداد صفحات :43
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • ...  
 

درباره وبلاگ

كودكان فقر - كودكان كار
این وبلاگ سعی در بررسی وضعیت كودكان فقیر و كودكان كار در ایران و جهان دارد.
امیدوارم قدمی هر چند كوچك در جهت رفع مشكلات آنها باشم
مدیر وبلاگ : آرام

آخرین پست ها

جستجو

نظرسنجی

  • شما مایلید تا در كدام موضوع بیشتر كار شود











نویسندگان

* *

انتخاب بهترین وبلاگ ماه
*

Top Blog
وبلاگ برتر در تاپ بلاگین

** * * **فهرست وب سایتهای ایرانی* *
آمار بازدید
*. *
**
قرآن آنلاین
http://s1.picofile.com/shiat/giv.gif
*

*