تبلیغات
كودكان كار $ كودكان فقر - كودكان در پنجه مرگ
كودكان كار $ كودكان فقر - كودكان در پنجه مرگ
بنی آدم اعضای یکدیگرند, که در آفرینش ز یک گوهرند. چو عضوی به درد آورد روزگار, دگر عضوها را نماند قرار

لینکدونی

آرشیو موضوعی

آرشیو مطالب

لینکستان

صفحات جانبی

← آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
*
سایت خدماتی تک بیستآپلود عكس
*

وبلاگ انتقال یافت

وبلاگ انتقال یافت

ازاین پس میتوانید مطالب جدید را در سایت

 اخبار كودكان جهان

 مشاهده كنید

ضمنا با عضویت در سایت میتوانید به عنوان نویسنده خود مشغول به نویسندگی درباره كودكان

جهان نمایید .

امیدوارم كه من را در این راه یاری رسانید .

منتظر حضور سبزتان هستم

به امید آینده ای بهتر برای كودكانمان

تصاویر تاثیر گذار از كودكان فقیر جهان

تصاویر تاثیر گذار از كودكان فقیر جهان

تصاویر تاثیر گذار از كودكان فقیر جهان

تصاویر تاثیر گذار از كودكان فقیر جهان

تصاویر تاثیر گذار از كودكان فقیر جهان

تصاویر تاثیر گذار از كودكان فقیر جهان

تصاویر تاثیر گذار از كودكان فقیر جهان

تصاویر تاثیر گذار از كودكان فقیر جهان

تصاویر تاثیر گذار از كودكان فقیر جهان

تصاویر تاثیر گذار از كودكان فقیر جهان

تصاویر تاثیر گذار از كودكان فقیر جهان

تصاویر تاثیر گذار از كودكان فقیر جهان

تصاویر تاثیر گذار از كودكان فقیر جهان

تصاویر تاثیر گذار از كودكان فقیر جهان

ماجرای دیدار خصوصی کودک فقیر با رهبری

مرتضی روحانی در وبلاگ تاملات و تحملات در مطلبی با عنوان "بهداشت فکری یا ...؟!‬" نوشت:
بعد از نماز مغرب بود. آقا داشتند با چند نفر از علما دیدن می کردند. بحث خیلی جدی بود. ناگهان یکی از محافظ ها با دو دختر
بچه آمد داخل. بچه ها بدجوری گریه می کردند. آب دماغ شان آویزان بود. هق هق می کردند. محافظ گفت: آقا ببخشید. اینها ا ینقدر گریه کردند که دیگر کسی حریفشان نشد. آمدند شما را ببینند. آقا نگاه تفقد آمیزی کردند و دست روی سر دختر کوچکتر کشیدند. احوال پرسی کردند اسم شان را پرسیدند. بچه ها خود را روی دست آقا انداختند ، عقده دل شان را خالی کردند.

دو دختر که کنار رفتند یک پسر بچه شش ساله پشت شان بود. یک پسر بچه با شلوار کردی و یک زیرپوش آبی رنگ کهنه و چفیه ای به دور گردن.

آقا پرسیدند : شما هم برادر این هایی؟

پسر سر را به آسمان پرتاب کرد و نزدیک آقا شد. شروع کرد در گوش آقا صحبت کردن. آقا به دقت گوش می داد. اخم ها را توی هم کشیدند و سر بلد کردند. پرسیدند: آقای نجات کجا هستند؟

همه تعجب کرده بودند. مگر این پسرک چه در گوش رهبر گفته بود که آقا رئیس کل سپاه ولی امر را صدا کرده؟! آقای نجات آمد. آقا گفتند: ببینید این آقا پسر چه می گویند، پی گیری کنید و به من خبر دهید.

نجات دست بچه را گرفت و به گوشه حسینیه رفت. پسرک یک دقیقه ای هم با نجات صحبت کرد. ناگهان نجات هم بلند شد. از قیافه اش معلوم بود که او هم گیج شده.فرید جلو رفت. گفت چی شده؟چی میگه؟

نجات گفت: میگه پدرم معتاد بوده. یک سال پیش همه چیزمان را برداشته و رفته. ما چند وقتی توی همان خانه که بودیم زندگی کردیم. اما بعد چند مدت صاحبخانه بیرون مان کرد. توی میدان هفتاد و دو تن چادر زده بودیم که دو ماه پیش شهرداری از آنجا هم بیرونمان کرد. این چند وقت را شبها در حرم می خوابیدیم اما از وقتی که آقا آمده و حرم را حسابی می  گردند شبها ما را از آنجا بیرون می کنند. الان چند شب است که ما توی خیابون می خوابیم.

نجات به پسرک گفت: مادرت کجاست؟گفت: بیرون. الان میرم میارمش.

فرید دنبالش دوید. رفت تا جلوی در. از هر گیتی که رد می شد محافظین و مسئولین حراست می گفتند تو دیگه کجا بودی؟! پسرک بی توجه به سوالشان می دوید و ناگهان در جمعیت انبوده جلوی در گم شد. فرید به مسئولین حراست گفت: اگر این پسرک برگشت جلویش را نگیرید . قراره با مادرش برگرده.

توی همین گیر و دار بود که یک ربعی گذشت. ناگهان  پسرک دست در دست یک کودک کوچکتر آمد. اولین گیت جلویش را گرفت. پاسدار گفت: آقا کوچولو کجا میری؟! پسرک در حالیکه چشمش برق می زد گفت: آقای خامنه ای با ما کار دا ره. فرید دوید جلو. گفت ولش کنید.بچه ها رفتند و ناگهان فرید با زنی که در میان جمعیت خود را به زور جلو می کشید روبرو شد.زن عصبانی بود. گفت: آقا این تخم سگ ما کجا رفت؟ آمده به من می گه بیا بریم من با آقای خامنه ای حرف زدم قراره خونه بهمان بدهند. بیا بریم. دست داداشش را گرفته و بدو بدو کشونده تا اینجا.

فرید متحیّر شده بود. گفت : بله خانم  حرف زده.

زن گفت: چی ؟ حرف زده؟ با کی؟

فرید گفت: با آقای خامنه ای

زن داشت از حال می رفت. دیگر تخم سگ اش را فحش نمی داد. گریه می کرد و قصه بدبختی اش را تعریف می کرد. قصه از شوهری که معتاد بوده و رفته و

 
  • تعداد صفحات :442
  • ...  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • 8  
  • 9  
  • 10  
  • 11  
  • ...  
 

درباره وبلاگ

كودكان فقر - كودكان كار
این وبلاگ سعی در بررسی وضعیت كودكان فقیر و كودكان كار در ایران و جهان دارد.
امیدوارم قدمی هر چند كوچك در جهت رفع مشكلات آنها باشم
مدیر وبلاگ : آرام

آخرین پست ها

جستجو

نظرسنجی

  • شما مایلید تا در كدام موضوع بیشتر كار شود











نویسندگان

* *

انتخاب بهترین وبلاگ ماه
*

Top Blog
وبلاگ برتر در تاپ بلاگین

** * * **فهرست وب سایتهای ایرانی* *
آمار بازدید
*. *
**
قرآن آنلاین
http://s1.picofile.com/shiat/giv.gif
*

*